محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
48
تفسير قرآن صفى على شاه
گو هدايت آن بود كز حق بود * يعنى از توحيد او مشتق بود گر تو گردى پيرو اهوائشان * بعد ازان كامد ز علمت نور جان نيست از حق ولى و ناصرى * پس مكن قصد از رضاى قاصرى مصطفى جستى رضاى كافران * تا مگر آيند در دينش سران آمد اين آيت كه ايشان در نيت * از تو كى راضى شوند از ترضيت چون رضاى حق در احكام و عمل * نى رضاى خودپسندان دغل كه هواى نفسشان گرديده دين * غير دنيا نيستشان دينى مبين ناصرت حق بود بس اينها خسند * نيستشان دل گر يكى ور صد كسند صد هزاران پرّ كاه اندر نهاد * خود تو گو چبود بپيش تندباد باد هم دانى كه در فرمان كيست * پيش حكمش باد با كه مستويست [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 121 ] الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ( 121 ) آن كسان كه داديمشان كتاب را ميخوانند آن را حق خواندنش آن گروه ميگروند به آن و هر كس كافر شد به آن پس آن گروه ايشانند زيانكاران ( 121 ) آن كسان كه دادم ايشان را كتاب * زان بخوانند آنچه حق است و صواب چيست آن حق تلاوت التفات * از كلام اللَّه بافعال و صفات بگروند آنان به او كاهل اللهند * از حقايق وز معانى آگهند وانكه كافر شد زيان آورده است * عقل و جانش تيره و در پرده است [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 122 تا 123 ] يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ ( 122 ) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ( 123 ) اى پسران يعقوب به ياد آريد نعمت مرا كه انعام كردم بر شما و اينكه من افزونى دادم شما را بر جهانيان ( 122 ) و بپرهيزيد روزى را كه جزا داده نميشود نفسى از نفسى چيزى و پذيرفته نشود از آن عطائى و سود نبخشد آن را شفاعتى و نه ايشان يارى كرده ميشوند ( 123 ) ذكر اسرائيليان و افضال حق * كه بر ايشان شد گذشت اندر و رق نيست بر تكرار حاجت شرح آن * هست تكرارش بتأكيد بيان گر چه از تكرارش آيد در سير * معنى ديگر مرا اندر نظر ليك چون زار باب تفسير و بيان * كس نكرده در كتابى ذكر آن هم نگويم من كه يك هرزه دراى * گويد اين تفسير مىباشد براى زين ستوران خسيس پر حسد * خوردهام در هر مقامى من لگد تا توانستند در انكار من * سعى كردند از غلط اغيار من پيش هر كس بر طريقى ناپسند * نفى من كردند دشمن روى چند نيست چيزى زبدة الاسرار او * يا كه عرفان الحق از گفتار او ور نكرد اين حرف باور عاقلى * كه نماند شمس پنهان در گلى كى توان قول صفى را كرد پست * كه ز خورشيد فلك روشنتر است مىكند انكار كه اينها نز صفى است * هيچ او را علم و ذوق اين گونه نيست زين نشد چيزى كم از درياى من * بر من افزود از كرم مولاى من هر چه افزودند بر انكار خويش * حق به من افزون نمود اسرار خويش نيست خويى بدتر اى جان از حسد * بو الحكم شد گيج و نادان از حسد هر چه ماه افزون ضياء و ضو كند * آنكه دانى بيشتر عوعو كند ماه كى پوشد ز عوعو روى خويش * بو الحكم را گو بمان در خوى خويش مصطفى را داده حق اين كرّ و فر * تو چه گويى اى جهول خيرهسر گويى او امّى است پس اين قول كيست * گر ز غيب آيد تو انكارت ز چيست ور بود بد تو چو او يك آيه گو * ز آفتابى بىخبر از سايه گو مشرق و مغرب ز نور خور پر است * چه زيان خفاش ار زو دلخور است تو كه نفى نور فاشى كردهء * خود ز بىچشمى خفاشى كردهء منكر فضل خدا و داد او * آن شود كه غافلست از ياد او آل اسرائيل گر آريد ياد * هست احمد فضل ديگر بر عباد ياد اين نعمت كنيد ار مردميد * ور كنيد انكار اين سر را دميد ز احمد مرسل فزود اكرام را * بود تكرار از پى الزام را نكتهء ديگر كه فهمش خاص ماست * گويمت در ضمن تفسير او بجاست خواهد آمد موقع تحقيق آن * ور نه رو بحر الحقايق را بخوان اندر آنجا ذكر آن را كردهام * آن معانى در بيان آوردهام اندر اينجا هست كافى اين مثل * گر غلامى دزد گردد يا دغل هر زمان كز وى خطايى سر زند * خواجه الزامش بفضل خود كند كه تو را دادم فراوان مال و جاه * تا كه دارى حق احسانم نگاه صد خطا كردى و بخشودم ترا * بر نوا و نعمت افزودم ترا باز افزودى تو بر طغيان خود * هيچ نارى در نظر پيمان خود خاصه اكنون كه فرستادم پيام * بر رعيت بهر نظم و اهتمام تو روى گويى كه اين باشد دروغ * نيست در گفتار و كردارش فروغ از حقوق من نياوردى به ياد * زين سپس مانى ز فضلم نامراد اين خطا از هر خطا افزونتر است * آن خطاها جمله دم بود اين سر است پس بپرهيز از چنان روز اى دبنگ * كه بكوبم جمله اعضايت به سنگ تا فروزم بهر جانت آتشى * كاين چنين باشد سزاى سركشى كس نگيرم جاى تو در انتقام * نيست مقبولم عطائى ناتمام هم ترا نبود شفيع و ناصرى * توبه كن نك تا بدفعش قادرى همچنين ميدان خطابات وجود * بر قواى طبع از روى شهود از پى تعظيم عقل مستطاب * ما بقى را رو تعقل كن بياب [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 124 ] وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ( 124 ) و هنگامى كه آزمود ابراهيم را پروردگارش بسخنان پس تمام كرد آنها را گفت بدرستى كه من گردانندهام تو را براى مردم پيشوا گفت و از نسل من گفت نميرسد عهد من ستمكاران را ( 124 )